تبليغاتX
. دستها می سایم...تا دری بگشایم.....(
ویرگول
گوش نمیدهم ! مینویسم و اعتماد نمیکنم
شنبه 26 دی1388
گوش کن.
امروز هم بود درست مثل روز های دیگر...

می پرسی روز های دیگر چگونه بودند؟

اینگونه<

اصولا روز به دو قسمت تقسیم میشود... قسمت اول ۵صبح تا ۳ ظهر که باید تنهایی بار سنگین حرفهای چرند و اتفاقات بد رنگ و اخبار بی ربط را تحمل کنم...و حتی دل داده و باور کنم... برای مثال: کسی که تا من رویم را بر میگردانمِ . تکه نان و پنیری که قوت روزانه من است را از جلوی من بر میدارد و حواله شکمش میکند برایم از خود شناسی و انواع گناه ها صحبت میکند.. ویا کس دیگری که برای ترقی نکردن دیگرتری به هزار و یک جور زیر ابزنی و لنگ اندازی و پاپوش دوزی روی می اورد و در خلوت برایم از حق ناس و حق الله میگوید......

اه ای نازنین باور کن سختست..تنها بودن میان این.... تنها..

قسمت دویوم:  (دویوم و اینجوری گفتم تا بار ادبی این متن یکم بخوابه)

۳ظهر تا ۱۲ شب هم قسمت دوم ماجرای روزانه است...

 همش هم خیلی راحت و مختصر میشود این--> () تهی..

باید باز تنها  زحمت همه یک رنگ شدن ها.... مشقت همه خود نبودن ها.....ترس همه برباد رفته ها....و تمام فریادهایی که از شلاقهای صبح بر روحم مانده را در ته ترین جای پیکرم  خفه کرده و تنهای تنها همه را بر دوشم بکشم.... اه ای ببیی(گوسفند)  درونم بیدار شو.... علف بخور.... رشد کن.... حمید اصغری گوش کن....من بد جوری به تو نیاز دارم...

جا داره که تکرار کنم..

رقصم گرفته بود مثل درختکی در باد..... آنجا کسی نبود غیر از من و خیال  و تنهایی..

رقصم گرفته بود پیرانه سر دیوانه وار              تنها.        تنها..    تنها...          رقصیدم

 

--- لطفا یکی  دستمو بگیره و باهام از تاریکی و ترس و وحشت آینده حرف بزنه تا من به همینی که راضی بشم..!!

راه دیگه ای سراغ داری؟

+ نوشته شده در 2 PM توسط کونفئوس.
شنبه 19 دی1388
هه
هوای تازه!!

--

سلام.  الان یکم هول شدم!  خیلی وقت بود این بابا ها نیومدم..  بله..

فقط 4 تا چیز..   لطفا کمک

1- میشه برام زنده بودن رو توضیح بدید؟ بعد با ذکر چند مثال روشن کنید که من زندم یا نه!

2_ میشه لطف کنید و وصف کنید من چه جوری بودم  همونجوری بشم.. حکایت کپک و کلاخ شدم..

3-  حاکم بلخ در زمان نادر که بود؟

4- اقا اگه ما مردیم.. بعد از 100 سال .. یک کار کوچیک.. این پیکر سنگین و ننگین ما رو به سه سوزونید بد هر شب یک قاشق غذا خوریش و تو چایی سبز حل کنید ببرید نوک کوه قاف پخش کنید..  هر بعد از ظهر یک قاشق دیگش و با شاطره هم بزنید خوب برید بریزید پای سرو ها محلتون.

هر روز صبح هم یک قاشق دیگشو بریزید تو فاضلاب پیش بروبچس به باد رفته ملت... دور همی خاطه تعریف کنیم و بخندیم..

همین.

راستی من نمیدونم برای چی دست و پا میزنم؟ شما چه طور؟!

+ نوشته شده در 6 PM توسط کونفئوس.
دوشنبه 27 مهر1388
سالاد فصل با بوی قرمه
کلا چند وقتیست بو میدهم.

افکارم بوی نا....

کله ام بوی قرمه..

پاهایم بوی باقالی با گلپر

زیر بغلم به همراه موهایش بوی سگ مرده

دهانم و زبانم بوی تند چرک و سیر

نفسم بوی  گرمای فاضلاب

بدنم بوی ماهی ساردین با سس مایونز

لباسهایم بوی  تند عرق لای چاک...

ولی با تمام این وجود دوست دارم درآغوشت بگیرم و با هم لذت باهم بود را بچشیم.. چه خوش طعم!

+ نوشته شده در 8 PM توسط کونفئوس.
دوشنبه 30 شهریور1388
سهم ما از این زمین پر آب .. تشنگیست!؟
من. در تمام این همه فعل و انفعالات به شدت احساس لذت میکنم از بس مثل چیز گول میخورم و به شدت گاو نفهمی میباشم و به  مانند  آینه انعکاس تمام حماقت هاییی هستم که در اطرافم متشکلند و من همچون گوسفندی نتوانستم  انگشت دستم را بالا ببرم و بگویم اجازه! من هم هستم. لطف۶ کنید یک ملاقه از تعهد و یک جرعه ارزو  به من پرت کنید. من به شدت نیاز مند زمانتان هستم!

لطفا کمی حس کنید :

اگر روی  سرتان   جای تاج نه!

اگر گرمای دست در دستتان نه! 

 اگر رویم به دیوار مزه لبهای سرخم بر لبهایتان باز نه!

لا اقل اجازه دهید سنگی یا شاید بسوسکی باشم که زیر لژ دمپایی لا انگوشتیتان  که حس برامدگیی ایجاد و شما از لهیدن  آن حسی لذتوار همراه با سوزشی چندش انگیز حس کنید  اگر باز نه 

 بوی انی باشم در هوای توالت خانهء تان.

مهم بودن است .. بودن یا نبودن..من کدام است

-لطفا اگه کسی فهمید من چیستم و کیستم و چی خواستم بگم! ندا!!

به شدت من دلم اینجا یس تنگ است و هر آهنگی....  (صدایم هم برید)

+ نوشته شده در 6 PM توسط کونفئوس.
جمعه 20 شهریور1388
از ته سحر تا سر سحر.
سلام.

این منما!
خودمم.. همون پوست .. همون گوشت.. همون دماغ.. با همون  چشم و گوش.. با همون اعضای اویزان و  همان لب های شکرین. فقط شاید ذهنم چیز   (چیزی بس چیزی)دیگری باشد.

شما خوبید؟

شما چی؟

شما چگونه؟

اصلا شما؟

۳ تا چیز  یاد گرفت.

۱- یاد  گرفتم. بشمارم. تمام روزها.. دقیقه ها.. ثانیه ها...  میگذرند سخت و زود.

۲- فهمیدم. هر چیز.. آغاز و پایانی دارد. و هر پایانی سرآغاز ی . ولی..سر وته ندارد.

۳-دانستم. زمین-زمان-این و آن همه استادن در به باد دادن آرزوها! مهم چیست این وسط؟ احتمالا . ان

م

--

همین دیگخ فعلا از بس یک جوری هستم .. هستم ! این آمدنی بود که شاید بماند.. شایدم !!!
در تهش هم ‍!

      رقصم گرفته بود  مثل درختکی در باد..   آنجا کسی نبود غیر از خیال و تنهایی

رقصم گرفته بود پیرانه سر دیوانه وار........تـنها تنها.تـــــــــــــــنها رقصیدم..

+ نوشته شده در 2 AM توسط کونفئوس.
چهارشنبه 7 اسفند1387
و اینک ... به جهنم.
میدونید! کلا سخته ادم جلو جمع حرف بزنه اونم وقتی هیشکی حواسش نیست.. هرکسی هم سرش تو سطل گه خودشه! درسته بعضی هامون توی هفته دقیقه هایی یا ساعتی  از وقتمونو باهم میگذرونیم! یا لحظه ای به هم فکر میکنیم! اما حقیقت اینه که هممون خیلی از هم دوریم! وجود هیچ کودومون هم  تاثیری در روند کلی زندگیهامون نداره!فقط خودمونمو گول میزنیم که چه رفاقت و چه صمیمیتی!هر کودممون  سال دیگه هیچکودوممون رو یادش نمیاد! این است حقیقت تلخ بشری! و خیلی زود فراموش میشیم (حتی شما دوست عزیز)!  .

من کمی تا قسمتی حسی بس تخمی دارم! نه به خاطره آینده یا گذشته و حال  ..حتی مطمئن نیستم واقعا حسی  داشته باشم!

ممکنه مدتی که به اندازه همیشه باشه دیگه اینجا ننویسم  ! چون برای مدتی تصمیم گرفتم نباشم!

اصولا هر پایان و شروعی نیاز به یک اتفاقی داره! من الان دارم اون اتفاق رو می انجامم!

ممکنه که!! 

 بدون من به زندگی های قشنگتون از هر مدلش ادامه بدید!

--((((قشنگ اینجا هر معنیی میده))۹!

----من فعلا باید برم نیم پوتین!!      و به چپ چپ!
---------

ویرگول .بای..... اما پی گیر شماها هستم ( الکی گفتم)!     خدافز.. گود تو نایت همتون!

فقط دلم میخواد قاه قاه بخندم.. بلند ! و بلند تر!  قاه قاه قاه! آخه نمیدونی که!

+ نوشته شده در 10 PM توسط کونفئوس.
شنبه 26 بهمن1387
پیر و چروکیده!
۱-تازگی یکم بیشتر از بیش که توجه کردم دیدم ! عجب ! مردم بدون وجود مبارک ما  و البته تک تک شماها چه قدر خوب و راحت زندگی میکنند!

بعد بعد از کشف این نکته بود که همون توکه سوزن اعتقادی هم که به تعاون و همفکری و مشارکت و تعاملی هم که داشتیم از بین رفت.. تعامل و همفکری یعنی هرچی تو بگی!!!

حالا ۲ـتازگی   ها  که باز  یکم بیشتر خورد شدم تو مسائل پیرامون پخش زمین شدم از بس همه چی قرقاطیه! اینقدر خورد شدم که جمع کردنم کاری بس بیهوده و نا فرجام به حساب میاد! اصولا طعم تلخه خودمم همش زیر زبونمه!! تاحالا خسته شدی از بس آدامس جوییدی؟!!  تفش کن بره!

این آرش هم دست از سرمون بر نمیداره از بس به رخمون میکشه  که ( نه رو هوا نه که رو زمینم ! تا زیر گلو تو قرض و قوله گیرم ! واسه نامیدی یکم هنوز جوونم ٬ واسه آرزو  داشتم بگی نگی پیرم)

وآخرهم ۳- میخوام یک گود نایتی بگم ! به همه شب بیدارییایم که تو لحظه لحظش حس آرامش و امنیت بود و من با تمام وجود ازش لذت میبردم! خداحافظی با همه شب بیداریا و زجر بیخوابی ها! گود نایت به هر چی حس خوب زنده بودن تو دل تاریک شب و مرگی که همه رو در بر گرفته بود! ( نمیخواستم اصلا جنبه شاعرانه و رمانتیک بگیره ) اصلا میخوام بگم شب بخیر بگم به همه حس خوب و تخماتیکی که تو شب نهفتست!

((زین پس به جای واژه غریب و نا مانوس وبلاگ ویرگول بگویید توالت درد یا دردنامه اعصاب خورد کن)!

+ نوشته شده در 12 PM توسط کونفئوس.
پنجشنبه 17 بهمن1387
آفتاب لب بوم بود که خدا منو به ننم داد..
امروز که از خواب بیدار شدم. یک حس عجیبی داشتم! یکم تو تختم این پهلو اون پهلو شدم و به اتفاقات دیروز فکر کردم! هیچی!!

از جام بلند شدم و رفتم کنار پنجره! پرده رو کنار زدم و خشکم زد!  ! عجب صحنه ایی...

۷۰۰هزار نفر با تابلو و و عکس من و پارچهه ای رنگی و نوشته های اشکان دوست داریم و ای اشکان قهرمان امشب و اینجا بمان و  هرکی با اشکان در افتاد ور افتاد و  پرسپولیس سرور استقلاله زیر پنجرم جمع شده بودند و بادیدن من فریاد شادی سر دادند ! اقا مارو بگی!! هیرون  و ویلون مونده بودیم!

نمیدونستم چیکار کنم! یک دستمو بلند کردم همه ساکت شدند! داد زدم! سلام!!!  (همه گفتند سلااااااااااااااااااااااااااام).. داد زدم همه خوبیییید!!!  (( همه داد زدن  بلهههههههههههههههههه)!

گفتم چی شده: ( گفتند هیچی)!  گفتم دوربین مخفیه! ( همه خندیدند و گفتن خیلی باحالی!) گفتم من نمیفهمم!!  ( گفتن  چیرو؟)  گفنم شمارو!   گفتن: چیمونو!  گفتم : اینی که اینجایید و دیگه!! گفتن : اها!!!

گفتم : خب !!   گفتن :  همین جوری دیگه! مگه نمیخوای بری!!!    گفتم کجا؟      گفتن از اینجا!!!

گفتم  !! چرا!!   ولی الان که نه!!  بعدا!!   گفتن : خب دیگه ما اومدیم جلوتو بگیریم!!

گفتم ! نه بابا!!!   مگه میشه!!؟    اینجا بود که همه گل پرت کردن  و  شروع کردن به شعار دادن   که جلو مارو بگیرن!!      من دوباره دستمو بالا بردم و  همه ساکت!!   بادی تو گلوم انداختم و  لب و لونجمو با زبونم خیس کردم بعد زبونم و گذاشتم لای دو لبم  و با بلند ترین صدای ممکن  شیشکی بستم!!  گفتم ریدین! من میرم! یعنی دارم میرم!!  بعد جماعت متفرق شد و منم رفتم   دستشویی !

--------------------

مسخره تر از صحبت کردن چند تا آدم بزرگ در مورده ترافیک و خودرو چیزی دیدین!!  اصلا مسخره تر از صحبت جدی چیزی دیدین!!؟

+ نوشته شده در 11 AM توسط کونفئوس.
شنبه 12 بهمن1387
زندگی باتو چه قدر قشنگه .. خوبه من !!!
زندگی کردن فقط جرات میخواد.. یالا ترسو...  تو میتونی.. تو باید بتونی... خنگول منتظر چی هستی؟ یالا.. ببُر دیگه... یالا...   موزخور! موز کش    چرا خشکت زده؟ ( همه اینها رو خودم دارم به خودم میگم!!) اونهم دقیقا میون زمین و هوا.. اونم روی نوک کوه... یعنی زیر نوک کوه.. دقیقتر بخوای ...  اویزون به نوک کوه.. با طناب. کوهنوردیم دیگه! عادت داریم بالا بریم!(اصولا)!

حالا مودنم هیرون و ویرون.. این طنابرو ببرم و بیوفتم پایین!! هیجان و ترس و سختی ! بریدن از هرچی که نوکه کوهه!!

یا همینجوری لنگ در هوا بمونم و باد بپیچه لا پام!

یا کله هیکله نخراشیدمو بندازم رو بازوان ژر توان و از این طناب برم بالا!!

خودم گرینه اول و ترجیح میدم! یه چی تو مایه های ریستارت! ولی بریدن  هم جرات میخواد....

----------------------

۲-میگم دیدی!! اصلا همه چی باما سر ناسازگاری داره!

خسته شدم از این همه لطافت و نعمت.. لطفا یک سقفی به ما بدید  بریم زیرش باروون نپاچه رومون! همش بارون بارون.. اه..

+ نوشته شده در 1 PM توسط کونفئوس.
یکشنبه 1 دی1387
کافینت آنه
چون فعلا اینترنت در دم دستم نیست  و  ...  حوصله مرتب آپیدنمم مقداری فرار کرده..   ام-پی-تریی  می آپم..   (( میبینی ادب و اینا هم پریده))

،((مطالب را یک جا نخونید.. تیکه تیکه بخونید که  از بمباران اطلاعاتیی که میشید نترکید)

،

۱-می گن مهمترین عامل موفقیت و خوشبختی داشتنه دلی پاک است - به به- یکم فکر کنیم بهش!!    خوب حالا با تمام قدرت شیشکی ها رو    رسا ختم کنیم..

۲- آلبوم  جدید کیوسک رسید....   گوش کنید خیلی  خوبه!! لینکش و از من نخواید ،بگردید..

۳-فهمیدم خواستن خیلی خوب و مهمه اما عمل کردن  و   هنوز چیزی راجع بهش نفهمیدم٬٬

۴ـمیدونی شدم مثله خر دو بام و دو هوا ... وقتی اینورم همش به اونر فکر میکنم!! حالا که اینورم همش به همونور فکر میکنم!!!   خری شدما!!   دارم یواش یواش مطمئن میشم هیچ خبری تو هیچ جای دنیا نیست و  ما الکی داریم واسه خودمون   دغدغه و   از این جور  ک..س...شر ها میسازیم(مونده بود اینجا)

۵- دارم یواش یواش مطمئن میشم هیچ خبری تو هیچ جای دنیا نیست و  ما الکی داریم جدی میگیریمش...

۶-یکی بیاد باهم بریم  پیاده روی.... از اون بی مقصداش.. حرف دارم .. از ماشین خسم!!

۷ـداشتم تو خیابون راه میرفتم .. احساس میکردم خیلی شجاعم.. احساس میکردم هیچی برام مهم نیست.. بعد یکی یک هو پرید جلوم و چاقو در اورد.. دقیقا نصفه من بود..  جالب ین بود که من ترسیدم... بعد خندم گرفت.. بعد.. رفتم تو فکر.. دیگه یارو برام مهم نبود.. یک حس عجیبی بود.. الان ۳-۴ روزه دارم مکاشفه میکنم ببینم چی بود اصلا...!!! 

۸- تا بعد..

+ نوشته شده در 8 PM توسط کونفئوس.